ارسال شده توسط ماهی! در تاریخ: ۲۹ اردیبهشت, ۱۳۹۱
اول و آخر … یار آن هایی که آهن بدنشان بالاست، میبایست از میادین مغناطیسی شهر دورشان کنند و ترکش های طلایی روحشان را برای روز مبادا به عنوان سند نگه دارند، امکان دارد دوباره صدایی سمج اما زلال بیاید و همه کسانی را که از پا افتاده اند هل بدهد به سمت خدا! آن [...]
ارسال شده توسط ماهی! در تاریخ: ۱۹ اردیبهشت, ۱۳۹۱
اول و آخر … یار تشنه ام! کاش یک “پیک*” آفتاب همین حوالی بود، هم تشنگی ام رفع شود هم مست شوم،مست مست! فارغ از این دنیا شوم… و خود را مثل قاصدکی بی وزن بین زمین و آسمان حس کنم… کاش مردم عادت نمی کردند به نور “تقلبی” نئون … آنوقت یک شهر پر [...]
ارسال شده توسط ماهی! در تاریخ: ۱۲ اردیبهشت, ۱۳۹۱
اول و آخر … یار توی این چند سالی که گذشت یک نفر نبود بیاید بگوید که این دو بغل عطوفت مال شما ، یا این دو جرعه لبخند! همه تیر ها و طعنه هایشان را در من غلاف میکند… پ.ن۱: حرفی برای گفتن اگر هست، قاصرم … جز تو زبان بسته ی ما را [...]
ارسال شده توسط ماهی! در تاریخ: ۱۰ اردیبهشت, ۱۳۹۱
اول و آخر … یار +نمیدانم این حس عجیب چیست که می آید و تمام روحم را به حلاجی میگیرد! _تو تب داری. +میدانم … باید روزی سه بار هذیان بگویم و هر هشت ساعت یکبار موجی شوم! همین!
ارسال شده توسط ماهی! در تاریخ: ۰۷ اردیبهشت, ۱۳۹۱
اول و آخر … یار پسر هم نشدم یک چند وقت بروم سربازی از خلایق دور باشم! قول میدهم آنجا با کسی دوست نشوم … حداقل در آنجا فرصت برای فکر کردن، غصه خوردن، حرف نزدن، جواب پس ندادن برای کار هایت، غیبت نکردن و هزار هزار گناه دیگر که وقتی در حین زندگی روزمره [...]
ارسال شده توسط ماهی! در تاریخ: ۲۳ فروردین, ۱۳۹۱
اول و آخر… یار سقف دهانم آمده است پایین، درست مثل سقف آسمان! + بوی سیر می آید. – شیمیایی زدند. × ماسکت کو؟ + چفیه ام را خیس میکنم… پ.ن۱:عصرهای پنجشنبه، پرچم های خاک خورده ی بهشت زهرا(س)، منتظرند کسی احوالشان را بپرسد.مثل فردا! پ.ن۲: باران در چشم هایم ازدحام میکند…. نظرات این پست [...]
ارسال شده توسط ماهی! در تاریخ: ۱۹ فروردین, ۱۳۹۱
اول وآخر… یار به بهانه ی سالگرد شهادت سید شهیدان اهل قلم شهید سید مرتضی آوینی در۲۰فروردین ۱۳۷۲ قسمتی از سخنرانی رهبر عزیزمون رو این جا گذاشتم که خواندنش خالی از لطف نیست….واقعا جالبه… من تا مدّتها که روایت فتح پخش مىشد، اصلاً شهید آوینى را نمىشناختم؛ ولى از مشتریهاى همیشگى روایت فتح بودم. یعنى [...]
ارسال شده توسط ماهی! در تاریخ: ۰۸ فروردین, ۱۳۹۱
اول و آخر…یار دیروز جنگ بود، امروزهم جنگ! دیروز کشته دادیم ، امروز هم کشته! دیروز سلاح تیر و ترکش و آرپی جی بود، امروز یو اس بی و ماهواره و اینترنت! دیروز کشته ها شهید بودند و امروز کشته ها پلید… . اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا… حواسمون رو تو اینترنت جمع کنیم… پ.ن۱: [...]
ارسال شده توسط ماهی! در تاریخ: ۲۹ اسفند, ۱۳۹۰
اول و آخر…یار دوسال بود که سال تحویلم را مکان خاصی بودم،”شلمچه”! اما امسال از بی لیاقتی ام قسمتم نشد آن زمان را آن جا باشم! داشتم به این موضوع فکر میکردم که حالا چه فرقی میکند سال تحویل را کجا باشی وقتی هیچ تحولی بعد از آن در تو صورت نگیرد؟ چه در کنار [...]
ارسال شده توسط ماهی! در تاریخ: ۲۴ اسفند, ۱۳۹۰
اول و آخر … یار تموم شد! امسالم تموم شد! کاش تموم نمیشد..عاشق اسفندم مخصوصا این هوای قشنگش غافل گیرت میکنه اساسی… سال داره عوض میشه توچی؟ کاش کمتر ازدرختا نباشیم و عوض شیم …اول از همه خودم!! آخر سالی نمیدونم چرا انقد دلم گرفته…شاید به خاطر اینه این روزا دوستامو تو تنگ میبینم!!:) کاش [...]
ارسال شده توسط ماهی! در تاریخ: ۱۷ اسفند, ۱۳۹۰
اول و آخر…یار دوست داشتم حد اقل امسال رو تنها برم جنوب! جنوب یه سفر خانوادگی نیست چون آدم نمیتونه راحت احساساتشو بروز بده اونم من که همیشه با این گریه کردن جلوی خانواده مشکل داشتم حتی واسه کربلا! اما امسالم تو عید بازم با خانواده میریم! بازم خدا روشکر من که لیاقت همینم نداشتم… [...]
ارسال شده توسط ماهی! در تاریخ: ۰۶ اسفند, ۱۳۹۰
اول و آخر… یار اسفنده…میدونی که وقت کجاست؟! جبهه های جنوب! آخ انقد دلم میخواد باز مشتمو پر کنم از خاکای فکه…شلمچه…طلائیه… عاشق حسینیه ی گردان تخریب دو کوهم،تو قبر خوابیدناش البته اگه هنوز پر نکرده باشن..اون سال خیلی کوچیک بودم یادمه حسابی ترس ورم داشته بود شب تاریــک،قبر! وای خدا روحم داره پر میکشه [...]
ارسال شده توسط ماهی! در تاریخ: ۰۴ اسفند, ۱۳۹۰
اول و آخر…یار ماهیِ سرخ شگون ندارد! از آب بیرون می آید مقابل چشم ماه… تا سرخ شود برای شام! کوفه کربلا.. پ.ن۱:تولدم…! پ.ن۲:دلم لک زده است برای یک ثانبه سرگذاشتن روی… ضریحت! پ.ن۳:امام حسین ع هم به دوست داراش هدیه میدن؟؟!!چی میدن به نظرت؟ هر چی من بخوام؟ میشه؟ پ.ن۴:فردا را که روز مهندسی [...]
ارسال شده توسط ماهی! در تاریخ: ۰۳ اسفند, ۱۳۹۰
اول و آخر…یار احساس میکنم همه باهام قهر کردن! امروز تمام بچه های جامعه اسلامی دانشگاهمون رفتن مشهد! فقط من موندم از اون جمع و خانوم ط.ق! خیلی وقته هیشکدوم از ائمه تحویلم نمیگیرن! خیلی وقته … روزی صد بار به این فکر میکنم که چی کار کردم مگه؟ اگر دل دلیل است…آورده ایم! اگر [...]
ارسال شده توسط ماهی! در تاریخ: ۲۱ بهمن, ۱۳۹۰
اول و آخر…یار در این جشنواره فیلم فجر،سعادت(!!) پیدا کردیم و دوتا ازفیلمهایش را رفتیم دیدیم. اولی که “ضد گلوله” بود به کارگردانی مصطفی کیایی با اینکه فیلم جنگی بود اما بار معنوی نداشت …یعنی شاید یک چیزایی میخواست مطرح کند اما به درد بچه مذهبیا نمیخورد.یعنی از لحاظ مذهبی ضعیف بود… حالا بازهم خدا [...]
ارسال شده توسط ماهی! در تاریخ: ۱۱ بهمن, ۱۳۹۰
اول و آخر…یار علم میگوید ماهی به خاطر دور شدن از آب، به دلایل طبیعی ،میمیرد… اما هرکس یک بار بالا و پایین پریدن ماهی را دیده باشد، تصدیق میکند که ماهی از بی آبی به دلیل طبیعی نمیمیرد. ماهی به خاطر آب خودش را میکشد! خشم…عجز…تنهایی…این ها لغاتی علمی نیستند… “قسمتی از کتاب ارمیا… [...]
ارسال شده توسط ماهی! در تاریخ: ۰۶ بهمن, ۱۳۹۰
اول و آخر… یار وارد مترو که میشی خسته از همه جا چشمت میگرده دنبال یه صندلی خالی… اگه پیدا کنی که میدویی سمتش میشینی اگرم نه که اون جا دیگه فروخته شده و نمیتونی تصاحبش کنی(!!)و باید تا آخر وایسی و این فاجعه رو تحمل کنی … . هنوز مترو راه نیفتاده سیل دست [...]
ارسال شده توسط ماهی! در تاریخ: ۰۴ بهمن, ۱۳۹۰
اول و آخر… یار نفس رو نباید کشت …نباید خفه کرد! باید افسارشو بگیری دستت هر طرف که خودت میخوای بکشونیش… یه دبیر ادبیات داشتیم سال دوم دبیرستان تعریف میکرد یه درویشی عاشق فالوده بوده از طرفیم میخواسته نفسشو تربیت کنه که دیگه هوس بیخودی به سرش نزنه ، پس چی کار میکنه ؟ میره [...]
ارسال شده توسط ماهی! در تاریخ: ۲۸ دی, ۱۳۹۰
اول و آخر … یار داشتم وبگردی میکردم که چشمم خورد به نوشته ای که وضعیت سینما فلان است و چنان! نخیر!نه تنها سینما بلکه تلویزیون ما هم دست کمی از تئاتر و سینمای ما ندارد! برای مثال نگاهی می اندازیم به همین دوسریالی که این شب ها روی آنتن میروند…یکی “شیدایی”از شبکه سوم سیما و [...]
ارسال شده توسط ماهی! در تاریخ: ۱۷ دی, ۱۳۹۰
اول و آخر …یار صبح بلند شدم دیدم برام اسمس اومده … گفتم این کیه که یه سراغی از ما گرفته…نگاه کردیم دیدیم ایرانسله:| گفتم حالا که بالاخره مارو یادش بود بذار بخونیم چی گفته این دفعه …نوشته: حذف شد!! همین!